مرگ در شهرهای بزرگ
عمودی به سراغ آدم میآید.

شهرام شیدایی هم رفت.
یک بار دیگر «خندیدن در خانهای که میسوخت» را بخوانید. گویی او پیش از زندگی، مرگ را زیسته بود. مجموعه پر است از اشعاری از این دست:
«آیا مردن آدمها اخطار نیست؟»؛ «حواسم هست که به جای چند مرده باید فکر کنم»؛ «ساعت از کار افتاده، او مرده، تو در سایه میایستی و به چیزی فکر نمیکنی»؛ «و حالا در میان یک قبریم با استخوانهایمان و صدای کودکانهای که با استخوانهایش بازی میکند»؛ «جسد را از دریا گرفتهایم، دویدن قطع شده، اولین بار نیست که میمیری»؛ «ملافهای رویش کشیده بودند و بعضیها سیاه ــــــــ»؛ «جدیت مرگ به واژهها، حرفها، نگاهها راه نمیداد».
تسلیت فراوان و فراوان به مجید تیموری و روحی افسر نازنین ـ که مادری را در حق شهرام تمام کرد و هنوز لحن محزونش را در گالری طراحان آزاد به یاد دارم که در جواب آرزوی من برای زودتر برخاستن شهرام شیدایی، گفت: شهرام غلط میکنه که بلند نشه، مگه دست اونه؟
و من واقعا این بار نمیدانم دست که بود.
در جراید