باید بپذیریم که نه در مفهوم ادیبانه و شاعرانه، که در عرصهی زندگی، ملت اسطورهساز و سمبلسازی هستیم و این تا جایی که حق دیگران را نابود نکنیم و از یاد نبریم، دلنشین است. اما وقتی چنان در اسطورهها و نمادهای خود غرق میشویم که فراموش میکنیم هدف، ساختن اسطوره نیست که تحریک جمع برای تغییر است، به همه آسیب میزنیم.
این روزها به دیگران و خصوصا زنان در ظریفترین شکل ممکن توهین میشود. اینکه زنی را نماد جنبشی بدانیم و آن را برکشیم تا جایی که دیگر دست خودمان به آن نرسد، اصلا بد نیست. اما وقتی این برکشیدن حاصل نوعی نگاه تاریخی مردانه است، هراسناک میشود. گویا هنوز هم در این تعریف ماندهایم که زنان را در کنار کودکان در زمرهی بیگناهانی بدانیم که نه سلاح دست میگیرند، نه مبارزه میکنند و نه میمیرند. و اگر هنوز بر چنین باوری پای میفشاریم انصافا حق بسیاری از زنانی که در عرصهی مبارزه پیشاپیش مردان حرکت میکنند، نادیده انگاشتهایم. آنها را فرو کاستهایم به حضور تصادفی و حاشیهای.
از سوی دیگر در هر ستیزهجویی و مجادلهای که ساختار نامتوازن قدرت بر آن حاکم است، گروهی مظلوماند و گروهی ظالم و درد در آنجاست که گروه ظالم مطلقا ظلم خود را باور ندارد. در این گیر و دار است که به دلیل تقسیم ناعادلانهی قدرت، گروه نخست ناگزیر به پرداخت خسارت بیشتر است. این خسارت را تمام گروه میپردازند و متمایز کردن یکی بر دیگری آنهم چنین روا نیست.
میگویند «ژاندارک ایران» است، «فرشتهی عدالت» است، «نماد آزادی» است و اگر این تعابیر و تعاریف مجال ادامه یابد، به جایگاه ربالنوع جسارت و شجاعت هم میرسد. تمام صفحات فیس بوک و اخبار دنیا پر از چهرهی معصوم اوست هنگام مرگ. در اینکه او بیگناه کشته شده، شکی نیست و هیچ قلب تپندهای نیست که با دیدن صحنهی مرگ او متاثر نشود و بر خود نهیب نزند. اما انصاف را مراعات نمیکنیم. باز هم به سنت هزار سالهی شرقیمان واژگان را بیامان و بیتوجه مصرف میکنیم. و با این استعمال واژه به دیگرانی که مظلومانه مردند و کسی تصویرگر لحظات پایان زندگیشان نبود، توهین میکنیم. امتیاز خون دادهایم و حتا جنسیت را در معنای دیگرش به سخرهگرفتهایم. توهین کردهایم به جانباختگانی که زندگیشان نه در کسری از دقیقه، که در روزهایی توامان با درد و عذاب به پایان رسیده است. حواسمان نیست که چه میکنیم با خانوادههای داغداری که عزیز از دست دادهاند و نامی از عزیزشان در کنار ژاندارک ایران نیست! حتا آنقدر تاریخ نخواندهایم که لقبی در خور بدهیم. در سایهی یک نام و نمادی که ساختهایم دیگران را کمتر انسان جلوه دادهایم، بیشتر فراموش کردهایم که چه کسانی و چگونه رفتهاند و باز هم مصداق این مثل شدهایم که چشممان به جای عقلمان همچنان قضاوت میکند.
کاش دل داغدار مادران عزیز از دست داده را با یک نام بیش از این نشکنیم. به جای ساختن شعر و آهنگ و ترانه برای نامی خاص، برای همه فرزندان این خاک بسراییم و بنوازیم و بخوانیم. اگر همچنان حافظهمان فقط با دیدار ارضا میشود، بار دیگر آلبوم کشتههای این روزها را ورق بزنیم. برای رفع فراموشی بد نیست...
در جراید