معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
4 تیر 1388
همه‌ی فرزندان خاک

باید بپذیریم که نه در مفهوم ادیبانه و شاعرانه، که در عرصه‌ی زندگی، ملت اسطوره‌ساز و سمبل‌سازی هستیم و این تا جایی که حق دیگران را نابود نکنیم و از یاد نبریم، دلنشین است. اما وقتی چنان در اسطوره‌ها و نمادهای خود غرق می‌شویم که فراموش می‌کنیم هدف، ساختن اسطوره نیست که تحریک جمع برای تغییر است، به همه آسیب می‌زنیم.

این روزها به دیگران و خصوصا  زنان  در ظریف‌ترین شکل ممکن توهین می‌شود. این‌که زنی را نماد جنبشی بدانیم و آن را برکشیم تا جایی که دیگر دست خودمان به آن نرسد، اصلا بد نیست. اما وقتی این برکشیدن حاصل نوعی نگاه تاریخی مردانه است، هراسناک می‌شود. گویا هنوز هم در این تعریف مانده‌ایم که زنان را در کنار کودکان در زمره‌‌ی بی‌گناهانی بدانیم که نه سلاح دست می‌گیرند، نه مبارزه می‌کنند و نه می‌میرند. و اگر هنوز بر چنین باوری پای می‌فشاریم انصافا حق بسیاری از زنانی که در عرصه‌ی مبارزه پیشاپیش مردان حرکت می‌کنند، نادیده‌ انگاشته‌ایم. آن‌ها را فرو کاسته‌ایم به حضور تصادفی و حاشیه‌ای.

از سوی دیگر در هر ستیزه‌جویی و مجادله‌ای که ساختار نامتوازن قدرت بر آن حاکم است، گروهی مظلوم‌‌اند و گروهی‌ ظالم و درد در آن‌جاست که گروه ظالم مطلقا ظلم خود را باور ندارد. در این گیر و دار است که به دلیل تقسیم ناعادلانه‌ی قدرت، گروه نخست ناگزیر به پرداخت خسارت بیش‌تر است. این خسارت را تمام گروه می‌پردازند و متمایز کردن یکی بر دیگری آن‌هم چنین روا نیست.

می‌گویند «ژاندارک ایران» است، «فرشته‌ی عدالت» است، «نماد آزادی» است و اگر این تعابیر و تعاریف مجال ادامه یابد، به جایگاه رب‌النوع جسارت و شجاعت هم می‌رسد. تمام صفحات فیس بوک و اخبار دنیا پر از چهره‌ی معصوم اوست هنگام مرگ. در این‌که او بی‌گناه کشته شده، شکی نیست و هیچ قلب تپنده‌ای نیست که با دیدن صحنه‌ی مرگ او متاثر نشود و بر خود نهیب نزند. اما انصاف را مراعات نمی‌کنیم. باز هم به سنت هزار ساله‌ی شرقی‌مان واژگان را بی‌امان و بی‌توجه مصرف می‌کنیم. و با این استعمال واژه به دیگرانی که مظلومانه مردند و کسی تصویرگر لحظات پایان زندگی‌شان نبود، توهین می‌کنیم. امتیاز خون داده‌ایم و حتا جنسیت را در معنای دیگرش به سخره‌گرفته‌‌ایم. توهین کرده‌ایم به جان‌باختگانی که زندگی‌شان نه در کسری از دقیقه، که در روزهایی توامان با درد و عذاب به پایان رسیده است. حواس‌مان نیست که چه می‌کنیم با خانواده‌های داغداری که عزیز از دست داده‌اند و نامی از عزیزشان در کنار ژاندارک ایران نیست! حتا آن‌قدر تاریخ نخوانده‌ایم که لقبی در خور بدهیم. در سایه‌ی یک نام و نمادی که ساخته‌ایم دیگران را کم‌تر انسان جلوه داده‌ایم، بیش‌تر فراموش کرده‌ایم که چه کسانی و چگونه رفته‌اند و باز هم مصداق این مثل شده‌‌ایم که چشم‌مان به جای عقل‌مان هم‌چنان قضاوت می‌کند. 

کاش دل داغدار مادران عزیز از دست داده را با یک نام بیش از این نشکنیم. به جای ساختن شعر و آهنگ و ترانه برای نامی خاص، برای همه فرزندان این خاک بسراییم و بنوازیم و بخوانیم. اگر هم‌چنان حافظه‌مان فقط با دیدار ارضا می‌شود، بار دیگر آلبوم کشته‌های این روزها را ورق بزنیم. برای رفع فراموشی بد نیست...

31 خرداد 1388
چند بخشه؟

با خود چه کرده‌ام؟

مانند بچگی

این بار «اندوه» را بخش کرده‌ام

و در بخش اولش

بسیار مانده‌ام 

26 خرداد 1388
کسی ز شهر خبر آورد

کمان سرخ شفق، ناوک کلاغان را

به بازوان کبود درخت‌ها انداخت

و زخم ملتهب لانه‌ها، دهان واکرد

کسی ز شهر خبر آورد

که خانه‌ها همه تاریک‌تر ز تابوت است

هوا، هنوز پر از بوی خون و باروت است

تفنگداران، فانوس‌های روشن را

به دود و شعله بدل می‌کنند و می‌خندند

و هیچ مستی، در کوچه‌ها نمی‌نالد

و هیچ بادی، در برگ‌ها نمی‌خواند

کسی ز شهر خبر آورد

که عشق‌ها همه بیمارند

تمام پنجره‌ها، چشم‌های تبدارند

که رقص چلچله‌ها را در آسمان بهار

به خواب می‌بینند

و رقص آدمیان را فراز چوبه‌ی دار

به یاد می‌آرند

و دارها همگی بار آدمی دارند

کسی ز شهر خبر آورد

که قتل عام گل قالی

به چکمه‌های گل‌آلود، رنگ خون داده است

....

(نادر نادرپور)

 

24 خرداد 1388
سرکوب به روش مناظراتی!

افرادی که حافظه‌ی تاریخی‌شان پاک نشده است، روزهای نخست انقلاب را خوب به یاد دارند. روزهایی که آزادی نمایشی را برای تمام احزاب و گروه‌ها فراهم آوردند تا بعد از آن‌که خیال‌شان از دشمن اصلی راحت شد، سر فرصت دمار از روزگارشان درآورند. مناظرات نامزدهای ریاست جمهوری نمایشی نیز بازگشتی به همان دوران جعلی پیشاخفقان بود. در برهه‌ای کوتاه همه به هم پریدند و آبا و اجداد یکدیگر را در برابر چشمان بهت‌زده‌ی ملت مورد تفقد قرار دادند تا مردم را بیش از پیش بفریبند. ملت هم خوش‌بین و فراموشکار، به این تله‌ی انتخاباتی توجه نکرد و گمان کرد در پشت چنین حصاری، سرزمین رهایی و آزادی است. غافل از این‌که این نمایش مضحک تنها یک روش سیاسی بود برای بازشناسی نیروهای مخالف و سرکوب به موقع آن. شاهد آن برخلاف ادعای رئیس‌جمهوری منتخب میلیونی، نه آزار یک مورچه‌ که کتک زدن زنان و مردان خائن و دست‌نشانده‌ای است که در مراکز شهر راه می‌روند و سرزمین به اجانب می‌فروشند.

البته شک ندارم چهار سال دیگر باز هم همین مردم حافظه‌شان نشت می‌کند و دیگران را متهم می‌کنند به نداشتن شعور و درک سیاسی. افسوس که بازی کثیف سیاست در این سرزمین روز به روز کثیف‌تر بازی می‌شود. 

23 خرداد 1388
یادم نمی‌رود

سلام  سرزمین من، نامت هم‌چنان ایران است و چه موزون هم‌قافیه‌ای با ویران. و من چه خام باورانه گمان می‌کردم گر بر تو نتازند تو هم‌چنان کنام پلنگانی و شیران. و از یاد برده بودم که یک به یک شیران و پلنگان را مثله کرد‌ه‌اند و تن آغشته با کاه‌شان را به دیوارت آویخته‌اند تا سال‌ها بعد به آن‌ها ببالی.

سلام سرزمین من، درست همین فردایی که از راه می‌رسد چشم بر ۳۱ سالگی می‌بندم و قول می‌دهم از یاد ببرم شش ماه بیشتر نداشتم که به هوس هوایی بهتر و دنیایی انسانی‌تر و اخلاقی‌تر، پای در کفش رژیمی، به زعم‌شان سراسر مروج بی‌اخلاقی، کردند تا نسل من بیمه شود. باور کن فراموش می‌کنم که دو سال بیش‌تر نداشتم که گروه گروه فرزندان‌ات را برای باز‌پس‌گیری‌ات آماج گلوله کردند و پس از به دست آمدن‌ات داعیه‌دارانه تاختند که سازش نمی‌پذیریم. قول می‌دهم فراموش کنم که در سال ۶۷ بالنده‌ترین فرزندان ایران را با با استناد به دین و اخلاق قلع و قمع کردند و حتا از جنازه‌های روی هم افتاده‌شان هم ترسیدند و  آن‌ها را بی‌نشان به خاک پذیرنده سپردند. سوگند می‌خورم از یاد ببرم که ۱۸ تیرماه بر فرق جوانانی کوبیدند که در طلب احیای حق بودند و مجازات متجاوزان.

 اما خاک خوب من، تو به من بگو امروز را چه کنم؟

امروز را که از سر اجبار درست در وسط جبهه‌ی جنگ ملت بودم با حکومت همیشه بر حق! امروز را چه کنم که وسط این‌همه گنگی مردی برای آن‌که ضربه باتوم بر سرم نخورد، دستم را کشید و به خانه‌اش برد. امروز را چه کنم که فرزندان‌ات را به زور در وانت جا می‌دادند و با تنه‌های درختی که نام‌‌اش چماق بود، بر تن‌شان ‌کوفتند. چگونه فراموش کنم نگاه اشک‌آلود دخترک شانزده هفده ساله‌ای را که حتا نمی‌توانست برای رفتن به خانه‌اش از وسط خیابان ولیعصر عبور کند؟ چگونه توجیه کنم لگدهای برادران اسلامی را در سینه‌ها و کمرهای دختران و زنان تو؟

نه سرزمین من. من امروز برای صیانت از رای کسی در خیابان نبودم. من تا زمانی که اخلاق در تو مرده باشد به هیچ یک از فرزندان‌ات رای نخواهم داد، فقط به من بگو امروز را چگونه از یاد ببرم؟   

 

*** 

پس‌نوشت: 

و چه جالب است وقتی خبرگزاری فارس چنین حقایق را جعل می‌کند. و چه جالب که اراذل و اوباشی که به زنان تعرض می‌کنند، بیسیم در دست دارند!

3 خرداد 1388
Non ti muovere

پوستت را پر از کاه کرده‌ام «ایتالیا»!

همین جا بنشین و جنب نخور.

«تیمو تئو»

زن داشت،

بچه‌ داشت،

کار داشت،

میز داشت،

و

میزش عروسک کاهی کم داشت 

 

2 خرداد 1388
هیچی به هیچی ربط ندارد اساسا!

من که کلا در بازی بزرگان هیچ دخالتی ندارم و جز خلاف طرفداری یک تیم خاص، هرگز هیچ بازی طرفدارانه‌ای را دوست نداشته‌ام. اما بعد از آن‌که دوستان فیس‌بوکی علاقه‌مند به بازی، ترجیح دادند یک سره لباس تیم پاس را بپوشند، یادشان رفت که گرچه فضای فیس‌ بوکی به تمامی در اختیار سبز جامگان است اما قدرت نظارتی هم‌چنان خاکستری است. و از آن‌جا که ظاهرا تیم خاکستری را به فضای فیس‌بوک راهی نیست، به بهانه‌ی بازی‌ خارج از خانه‌‌ی تیم پاس، محل برگزاری مسابقه مسدود اعلام شد! حالا هرچه قدر هم سوگند بخوری که طرفدار رنگ‌دانه‌ها نیستی، هم‌چنان محکومی که ملانین‌های‌ات را به دست‌ کسانی بسپاری که سوت پایان بازی را می‌کشند.

البته ناگفته نگذارم پیش از این غلغله‌ای برپا بود که اداره‌کنندگان فیس بوک مصمم‌اند این سایت را بر ایرانیان ببندند. بعدها این اتفاق تکذیب شد. حالا می‌فهمم چرا غربی‌ها به این‌جاها رسیدند و ما به آن یکی جاها! آن‌ها با خود گفتند: چرا وجهه‌ی خودمان را زیر سوال ببریم و کاری کنیم که فردا هزار نفر به ما انگ بی‌توجهی به آزادی بیان و نژادپرستی بزنند؟ به زودی خود ایرانیان از خجالت خودشان درمی‌آیند و ما هم در بوق و کرنا خواهیم کرد که آزادی بیان در ایران یعنی ...

حالا متوجه شدید استثمار یعنی چه، آن هم از نوع جهانی‌اش؟ 

-