کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
22 آذر 1388
غزل معاصر است، آزادش کنید

برای جمال عاملی:   

 

 

تمام امروز راه رفته‌ام و شکلات خورده‌ام و تو خودت می‌دانی وقتی من این‌چنین موریانه‌وار می‌افتم به جان تکه‌های قهوه‌ای شیرین حتما یک دردی‌ام هست. دردی که دیگر شبیه هیچ بغضی نیست که ته حلقم بچسبد و خفه‌ام کند. دردی است ریشه‌دار که همه‌ی دردهای مزمن این روزها را در تنم می‌خشکاند. این  لعنتی هم دست از سر چشمم برنمی‌دارد. بی‌اجازه همین‌طور شره می‌کند و می‌‌لغزد روی چانه‌ام. نمی‌‌توانم با خیل آدمی که می‌آیند و می‌روند روبه‌رو شوم. نمی‌توانم جلوی این ناودان کوفتی را بگیرم وقتی به پهنای خنده‌ات فکر می‌کنم. وقتی یادم می‌آید  همیشه چه لاقیدانه به همه چیز خندیده‌ای و سرسختانه بر عقایدی پای فشردی که گاهی به گمانم نادرست‌ترین بوده‌ است. یادِ «کمی مهربان باش‌ات» می‌افتم و دلم می‌گیرد از این همه مهربانی‌ام با تو وقتی که نیستی تا ببینی‌اش!

می‌دانم که قد من نمی‌شناسندت. نمی‌دانند این قلدرِ سر سختِ سمج تمام هیکل گنده‌اش فقط قلب است و نه چیز دیگر. اگر شیطنت می‌کند برای خودش نیست برای کلی است که نادیده گرفته‌ شده‌اند. برای هر کسی است جز خودش وگرنه خودش را که سال‌ها پیش قسمت کرده‌ است میان دیگران.

و امروز جای تو خالی‌ست جمال! بین این همه آدمی‌ که راه می‌روند و سیگار می‌کشند، ایستاده‌اند و سیگار نمی‌کشند، نشسته‌اند و شطرنج بازی می‌کنند، موتورسوارند و شطرنج بازی نمی‌کنند، بلند می‌خندند، بلند گریه می‌کنند، خواهر از دست داده‌اند، دوست از دست داده‌اند، دوست شده‌اند.

شنیده‌ام آقایانی که من نمی‌دانم چقدر آقا هستند، ترا گرفته‌اند و برده‌اند جایی که من نمی‌دانم کجاست. دلم می‌خواهد بگویم بس کنید! نمی‌شناسیدش. دوست دارد بازی کند حتا با روان شما. دوست دارد فریب بدهد با خنده‌ی پهنش که جا خوش می‌کند توی صورتش. دوست دارد در اوج سختی بگوید همه چیز خوب است. دوست دارد لگد بزند به تک‌تک مرزها، واژه‌ها. دوست دارد وقتی از گاو مش حسن می‌گوید هدیه‌ی توی مشتش را پرت کند توی صورتت و برایت بنویسد ایزد نیافرید اگر مهربان ترا! دلم می‌خواهد بگویم چنان که گمان می‌کنید مشکل ایجاد نکرده است، فقط تلنگر زده است تا خیل عظیم پشت سرش دیده شوند. تا باشد تا باشند. و سزای بودن کسی تا این حد نبودن نیست.

دلم خیلی چیزهای دیگر می‌خواهد امروز جمال! اما این قطعه‌های قهوه‌ای شیرین نمی‌دانم چرا زیر زبانم زهر شده‌اند، کوفت شده‌اند و معده‌‌ام را سوراخ می‌کنند مانند صورتم.

نمی‌دانم کجایی جمال... دل قافیه برای کل‌کل کردن با تو تنگ شده است انگار.... فقط می‌خواهم بگویم آن طور که نیما غزل را آزاد کرد، رهایش کنید هنوز برای سخت گرفتن بر او زود است بسیار زود است.


15 آذر 1388
یک همیشه در هرگز

بیش از دو هفته از خواندن رمان «ظرافت جوجه‌تیغی» نوشته‌ی موریل باربری می‌گذرد. گرچه هدیه گرفتن این کتاب از یک دوست دقیقا یک شوخی بی‌رحمانه با من بود، اما نامش ترغیبم می‌کرد تا بببینم تیغ‌های این جوجه‌تیغی چقدر براست؟ با این ‌که پس از پایان، کتاب را دوست داشتم اما به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم آن‌ را بخواند چون خودم هرگز کتاب‌ها و فیلم‌های تجویزی را نمی‌توانم تحمل کنم. کتاب، به ویژه رمان، باید مکاشفه‌ی خواننده با متن باشد. برای همین به گمانم هر کسی با سائقه و ذائقه‌ی شخصی‌اش می‌تواند بهترین کتاب و نویسنده را انتخاب کند و من کماکان حالم با خواندن این کتاب خوب است.

کتاب دو روایت موازی را پی می‌گیرد: داستان دختر نابغه‌ی دوازده‌ساله‌ای که قصد خودکشی و به آتش کشاندن آپارتمان‌شان را در سیزدهمین سال تولدش دارد و زن سرایدار فقیر و نازیبایی که در اوج هوشمندی و فرهیختگی است. آن‌چه این رمان را برای من بیش از رمان‌های این چند سال اخیر خوشایند کرد تقابل‌اش با جامعه‌ی امروز ما و با آدم‌هایی است که چشم در چشم‌مان می‌دوزند و ادعای وارستگی و دانایی‌شان گوش را می‌نوازند آن‌سان که نپرس و صد البته از آن‌جا که در زمره‌ی اقطاب‌اند کار هیچ کس جز خود را برنمی‌تابند. میل به پنهان‌کاری هویت نرم و ناب این دو شخصیت چنان در تعارض با جامعه‌ی ما قرار دارد که گمان نمی‌کنم داعیه‌داران فرزانگی ما دریابند چرا خانم رنه‌ی سرایداری که نام سگش وام‌دار نام تولستوی است و دیوانه‌ی ادبیات روس و فرهنگ خاور دور است درباره‌ی میل به سکوت و پنهان بودن‌اش می‌گوید:

«من هم آن‌طور که لیزت زیبا و فقیر بود، باهوش و فقیر بودم و اگر آرزو داشتم از هوشم بی‌‌در نظر گرفتن پایگاه اجتماعی ـ طبقاتی‌ام سود ببرم، محکوم به سرنوشتی می‌شدم که برای او رقم زده شده بود. دیگر این‌که، چون نمی‌توانستم چیز دیگری جز آن‌چه هستم باشم، به نظرم آمد که راه من راه پنهان بودن است: باید آن‌چه هستم آن را پنهان کنم و هرگز در پی ورود به دنیایی که به آن تعلق ندارم نباشم. در نتیجه، از راه سکوت به پنهان شدنم رسیدم.»

ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان نیز در خوش‌خوانی این اثر بی‌تاثیر نیست. هرچند جایی که مباحث به حیطه‌ای جز ادبیات، خصوصا سینما، کشیده می‌شود تبحر مترجم چیره‌دست «سیمای زنی در میان جمع» کمی رنگ اما و اگر می‌گیرد. به هر روی شاید بد نباشد کتابی را بخوانیم که در چند سطر پایانی‌اش درباره‌ی زندگی چنین آمده است:

«شاید زندگی یعنی همین: ناامیدی بسیار، ولی همین‌طور لحظه‌‌هایی از زیبایی که، در آن لحظه‌ها، زمان همان زمان نیست. درست مثل نت‌های موسیقی که نوعی پرانتز در گذر زمان ایجاد می‌کنند، تعلیق، یک جای دیگر در همین جا، یک همیشه در هرگز. آری، همین است، یک همیشه در هرگز.» 

8 آذر 1388
جابلسا

نفسم بالا نمی‌آمد. حرکت سیال گدازه‌ای نرم و سیاه مثل هجمه‌ی بی‌امان دودِ کنده‌های خیس، نفسم را بریده بود، بند آورده بود. هیچ کس پنجره‌ا‌ش را رو به هوایی دیگر نمی‌گشود و تن‌ها ترکیب زمختی بودند از بوی زننده‌ی بنزین و خواب. چیزی زیر این پوشش بی‌امان تیره ریتم گرفته بود، شبیه موسیقی مرگ اما نه آن‌چنان خواستنی و دلنشین که بیش‌تر گنگ و دلهره‌آور؛ گویی حرکت پاهای سوسک بود بر برهنگی تن. و ذهنم خواب رفته بود در جست‌وجوی یاد کسی که سال‌ها زیسته بودم با او و حتا نامش را هم به یاد نمی‌آوردم. مثل گم‌بودگی بوی عصرهای کودکی، مثل گم‌جای مخفی شدن، مثل دست‌های پیرمرد وقتی باغچه را نوازش می‌کرد و یا حرکت باد در میان گیسوان تاریک نوجوانی. دلم یک‌سره باد می‌خواست. جریان بی‌امان یک لغزش نامرئی روی پوست تن و کندوکاو سلول‌هایی که از یاد بردم‌شان در یک روز تلخ بلوغ. دلم بادی خزنده می‌خواست که در غلتد میان بینی و چشم و بسوزاند و بشوراندم. غم سرِ شکسته‌ی باد را فقط شیشه می‌فهمید و من. 

2 آذر 1388
شهرام شیدایی هم ...

مرگ در شهرهای بزرگ

عمودی به سراغ آدم می‌آید.   

   

 

 

 

شهرام شیدایی هم رفت.

یک بار دیگر «خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت» را بخوانید. گویی او پیش از زندگی، مرگ را زیسته بود. مجموعه پر است از اشعاری از این دست:

«آیا مردن آدم‌ها اخطار نیست؟»؛ «حواسم هست که به جای چند مرده باید فکر کنم»؛ «ساعت از کار افتاده، او مرده، تو در سایه‌ می‌ایستی و به چیزی فکر نمی‌کنی»؛ «و حالا در میان یک قبریم با استخوان‌هایمان و صدای کودکانه‌ای که با استخوان‌هایش بازی می‌کند»؛ «جسد را از دریا گرفته‌ایم، دویدن قطع شده، اولین بار نیست که می‌میری»؛  «ملافه‌ای رویش کشیده بودند و بعضی‌ها سیاه ــــــــ»؛ «جدیت مرگ به واژه‌ها، حرف‌ها، نگاه‌ها راه نمی‌داد».

تسلیت فراوان و فراوان به مجید تیموری و روحی افسر نازنین ـ که مادری را در حق شهرام تمام کرد و هنوز لحن محزونش را در گالری طراحان آزاد به یاد دارم که در جواب آرزوی من برای زودتر برخاستن شهرام شیدایی، گفت: شهرام غلط می‌کنه که بلند نشه، مگه دست اونه؟

 

و من واقعا این بار نمی‌دانم دست که بود.

30 آبان 1388
در یوسف‌آباد خیابان سی‌‌وسوم چه می‌گذرد؟

نگاهی به رمان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم»، نوشته‌ی سینا دادخواه

 

سینا دادخواه چنان جوان است که حتا اگر نخستین رمان‌اش هم با اقبال عمومی، خصوصا به مدد منتقدان همیشه معترض، روبه‌رو نشود باز هم چیزی از دست نداده است. در او میل درخشانی برای نوشتن و خلق صحنه‌ها و لحظات بدیع موج می‌زند.

«یوسف‌آباد خیابان سی‌وسوم»، نخستین رمان سینا دادخواه ـ داستان زندگی چهار راوی است که در ظاهر دغدغه‌های خود را واگویه می‌کنند. اما از خلال این واگویه در می‌یابی که شخصیت اصلی رمان نه سامان است نه لیلا، نه استاد نجات و نه ندا؛ بلکه تهرانی است که از پس هر توضیح و تفسیر چونان «مونثی بزرگ‌تر» برای گم شدن و پیدا شدن، رخ می‌نماید. تهرانی که از شهرک اکباتان تا شهر دماوند کش می‌آید و نهایتا در حافظ و وصال و حجاب متوقف می‌شود و شاید به عکس گفته‌ی راوی، وصال پرده‌ی حجاب می‌شود این بار. اگرچه نویسنده تنها راوی تهران مرفه و بی‌حاشیه‌های مهیب است اما چنان در به تصویر کشیدن این شهر دقت مینیاتورگونه‌ای به خرج داده که احساس می‌کنی در موزه‌ی بی‌دروپیکری قرار گرفته‌ای که هیبت ساختمان‌اش ترا از اشیاء داخل آن دور کرده است.

فصل نخست از زبان «سامان»ی روایت می‌شود که یک مارک‌باز حرفه‌ای‌ست. واژه‌های این فصل همه بیان‌گر دغدغه‌هایی آدمی از این جنس و نوع است. تنوع برندها و به اصطلاح به رخ کشی اطلاعات راوی گاهی چنان توی ذوق می‌زند که دوست‌ داری کتاب را نیمه‌کاره رها کنی. راوی به ظاهر بچه سوسول بی‌دغدغه‌ای‌‌ست که دنیا برای‌اش مفهومی جز دختر و برند و ماشین و پاساژ ندارد. اما هرچه در متن پیش‌تر می‌روی، در پس این شلوغ‌کاری‌های سبکسرانه‌ و جوانانه، دغدغه‌ای از جنس دیگر خود نشان می‌دهد. این سوسول دیگر از نوع سوسول‌های کلاسیک نیست که همیشه در داستان‌ها و فیلم‌های ایرانی دیده‌ایم: پسری متعلق به طبقه‌ی بورژوا که پس ذهنش هیچ چیز تکان نمی‌خورد جز سیالیت ناپایدار مد. سامان اگر از مد حرف می‌زند پس ذهنش آرزوی آن را دارد که عکاس مد باشد و مانند اسلافش «اروتیک‌ترین صحنه‌ی تاریخ سینما را خلق کند»، «بی‌آن‌که لمسی اتفاق بیفتد». این‌جاست که حتا اگر وسوسه می‌شود و از مغازه‌ای کش می‌رود، باور می‌کنی که عکاس بزرگ برای خلق لحظات به شکار اجناس رفته است، همان‌طور که به شکار ماشین‌ها و بوت‌ها و مام‌ها و شامپوها می‌رود. او راوی پاساژهای بی‌در و پیکر تهران است. پاساژهایی که مثل مترو، خود سرزمینی‌اند مستقل از مردمی که خارج از آن در شهر در کنار هم وول می‌خورند و بی‌هدف چرخ می‌زنند. انگار در یک لحظه بهترین جنس را انتخاب کردن نوعی شکار لحظه‌ است که قدرت چشم را بیش‌تر به چشم می‌کشد.

فصل دوم به گمانم یکی از دلنشین‌ترین فصول این رمان است. سینا دادخواه دوربین را این بار فراتر از نسل خودش، بر زنی چهل ساله متمرکز کرده تا نه تنها با جنسیت سر و کله بزند که حتا اختلاف نسل را هم به تصویر بکشد. نسل دغدغه‌های جدی و سرسختی‌های اعتقادی. نسلی که اگر توهم تنهایی هم به سراغ‌‌اش می‌آید، می‌تواند از ذهنش «کاما و یاما» بیرون بکشد و پا به پای بزرگ‌شدن‌اش رشد کند. در این نسل است که تهران با تمام عظمتش دیگر آرمان‌شهر نیست و تو برای شناخت‌اش ناچاری هندوستانی در درون‌ات بسازی و با شبه‌قاره در میان این شهر گام برداری. لیلا جاهد در این رمان، زن اقتدار و اقتدار زنی است که نسلش دارد فراموش می‌شود. حتا اگر به هوس انتخابی داشته است، می‌پذیرد و کنار می‌کشد و باز در تهران شناخته شده عشق گم‌شده‌اش را باز می‌یابد. او همیشه شبه‌قاره‌ای در درونش دارد که از شر دسیسه‌های احتمالی شهر به آن پناهنده شود. او به شیوه‌ی کاملا شرقی، نماد شورانگیز عشق است. و نکته‌ی جالب تعمد نویسنده بر تمرکز نداشتن بر ظاهر اوست. لیلا جاهد نماد عشق است و چون نماد عشق است هنوز شرقی‌وار جسمش در هاله‌ای از ایهام و ابهام پیچیده شده است. به گمانم لیلا عنصر برقراری تعادل و توازن است. از شهر زبان می‌آموزد و در آن قدم می‌گذارد تا  زبان‌ فراموش‌شده‌اش را باز یابد و بازخوانی کند.

فصل سوم، فصل حامد نجات است، مرد محبوب و مورد احترام سه راوی دیگر کتاب. حامد، با سوئیسی در درون، در این شهر قدم می‌گذارد. سوئیسی که نماد آرامش، سکوت، نظم و هنجارهای تعریف‌شده‌ی است. بی‌نظمی او را در هم می‌ریزد، حتا اگر این بی‌نظمی، در گفت‌وگوی منظم و پیش‌بینی‌شده‌اش با دیگری بروز یابد. او مشخصا رو به شمال زندگی می‌کند. سوئیس ناموجود او مکانی است برای گریز از هیاهوی شهری. حامد تحلیل‌گر هتل‌ها و ماشین‌های شهر است و شورلت همان سوئیس ناموجودِ وجودیافته‌ای است که او را به سمت شمال خیال می‌کشاند؛ تا دماوند تا کودکی.

راوی چهارم، ندا، عاشق مجسمه‌های برنزی و نقره‌ای این شهر است. دوست جان‌های او همین مجسمه‌‌هایی هستند که می‌تواند دست بر گردن‌شان بگذارد و با تک‌تک‌شان عکس تمام قد بگیرد. ندا برهم زننده‌ی تعادل نیروهای راویان پیشین است. او آمده تا گذشته را به نوجوانی بکشاند و در آن بماند. او راوی مجسمه‌های این شهر است و حس‌های‌اش را همان‌گونه  دست‌ناخورده منجمد می‌کند تا روز مبادا.

«یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» نه به اعتبار پرداختن به فضاها و حال و هواهای شهری، رمانی شهری به شمار می‌آید که داستانی است سراسر درباره‌ی شهری که به گفته‌ی گوینده‌ی رادیویش «این‌جا تهران است». 

20 آبان 1388
من از این شهر می‌ترسم

خسته‌ام اما باز میل به کمی پیاده‌روی و سکوت و سکوت در من بی‌داد می‌کند. دلم می‌خواهد در این پانزده دقیقه‌ای که طول می‌کشد تا زنگ خانه را بزنم، کمی خود را رها کنم و بگذارم ذهنم تا هر جا که می‌خواهد خوشه‌چینی کند. چند قدمی راه نرفته‌ام که در چند متری‌ام، زیر نور چراغ‌های زل و مستقیم خیابان، یک زن پلاتینی با لبخند محو حواسم را پرت می‌کند. نمی‌دانم از بین این همه موضوعی که می‌تواند محل فکر کردن باشد چرا زل زده‌ام به موهای یخی این زن. با هر قدم که نزدیک‌تر می‌شوم مدادهای تیره‌ی رنگی‌ام را یک به یک بر تارهای موی‌اش می‌کشم. امیدوارم رنگ دلخواهم را زودتر پیدا کنم: قهوه‌ای، خرمایی، خاکستری،... ماشین شاسی‌بلندی که اسمش هم مثل اسم زن مهم نیست، خطوط رنگی‌ام را قطع می‌کند. زن با دیدن ماشین دندان‌های سفیدش را می‌ریزد بیرون و با این کار  دیگر مطمئن می‌شوم این صورت شیربرنجی چیزی به اسم روح کم دارد. تازه می‌توانم کرم سفید‌کننده‌ی روی صورتش را تشخیص بدهم. همچنان مشغول لبخند و گپ و گفت با راننده است که ابروهایش می‌چسبند به پلک‌هایش. چکی که توی صورتش می‌خواباند، چشمانم را دنبال ماجرا می‌کشد. مرد سراپا سیاه‌پوش سی‌وچند ساله‌، راننده‌ی پنجاه ساله‌ی ماشین را کشیده است پایین؛ خیز برداشته که باز هم بزند. مرد هم کم نمی‌آورد. انگار نمی‌خواهد طعمه‌اش را هیچ شیر نر دیگری از چنگش دربیاورد. نگاهم را مثل ته سیگار، سفت می‌چسبانم روی آسفالت که نبینم. نمی‌دانم چرا هنگام دعوا در من چیزی فرومی‌ریزد. عادت نکرده‌ام به این هجوم بی‌امان تن بر تن. عادت نداده‌ام خودم را به طبیعی بودن هر دشنام و هر کلام در حین درگیری. از دعوا می‌ترسم. از صحنه دور می‌شوم. جیغ زن خیابان را تکه‌تکه می‌کند: «باور کن الان می‌کشتت. برو، این شوهرمه»!  برمی‌گردم و می‌فهمم کلمه‌ی شوهر چسبیده است به مرد سیاه‌پوش که زن به زور دارد به سمت خودش می‌کشد و مردم هم مانع رسیدنش شده‌اند. ذهنم درد می‌گیرد. یاد لبخند دلخواه زن به راننده‌ی قراضه‌ی شاسی بلند می‌افتم، یاد موهای پلاتینی و سردش، یاد کلمه‌ی شوهر، یاد...

خسته‌تر شده‌ام. دلم نمی‌خواهد پیاده‌روی کنم. دلم می‌خواهد زودتر برسم، بروم توی اتاقم، در را محکم پشت سرم ببندم و بگویم تو می‌توانی هنوز هم می‌توانی پیش از پیچیدن راهنما بزنی. اصلا باید بتوانی... 

28 مهر 1388
روز دختر یا ...؟

لابد باید در پوست خود نگنجم که علاوه بر روز زن در تقویم رسمی این کشور روزی را هم به نام دختران نام‌گذاری کرده‌اند. لابد باید به وقع همه‌ جانبه‌ی جامعه و فرهنگ مردسالار  به این جنس دست چندم هم ببالم. اما نمی‌دانم چرا امروز از وقتی اولین اس‌ام‌اس تبریک را گرفتم، در به در دنبال کسی هستم که غیر از ژاپن کشوری را نام ببرد که چنین روز منحصر به فردی را به دختران هبه کرده است.

اگر مراد ارج نهادن به مقام جنس دوم است آن‌هم به زور و با فراموشی حقوق تباه شده‌ی آنان در قانون، دیگر چه لزومی دارد یک روز مشخص را به گذشته‌ی زنان اختصاص دهند؟ و اساسا چرا در فرهنگ ما روزی به نام روز پسر یا مرد نیست؟ ولی اگر دلیل این نام‌گذاری تنها پاس‌داشت مقام شامخ بکارت است؛ چرا یک‌باره نمی‌روند سر اصل مطلب و آن را به جای روز دختر، روز بکارت نمی‌نامند تا هم حق مطلب ادا شود، هم دم خروس پنهان! 

تجلی تعدی به روح و روان زن تنها آن نیست که حقوق حقه‌ی آن‌ها را نادیده بگیرند و با چوب بر تن‌شان نشان بگذارند یا به قول حضرت نیچه با شلاق نزدشان بروند. در فرهنگ ما کلی رسم نامناسب هست که زن را به شدت تحقیر می‌کند از مراسم پاتختی گرفته تا روزی به نام روز دختر!

درد این دندان هم با ترمیم و پر شدن علاج نمی‌شود، باید این نابسامانی‌های ذهنی و روانی را از ریشه کند. فقط نمی‌دانم باید به کدام سطل انداخت که بازیافت نشود. 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>
-